داستان، اس ام اس و شعر

داستان، اس ام اس و شعر

دنیا دو روزه یه روز با تو یه روز علیه تو
داستان، اس ام اس و شعر

داستان، اس ام اس و شعر

دنیا دو روزه یه روز با تو یه روز علیه تو

اس ام اس و پیامک مخصوص خوشه بندی ، اس ام اس خنده دار خوشه بندی



بنی آدم از یک ریشه اند /که در خوشه بندی زیک خوشه اند

چوفرمی برآرند ز آمار/ دیگر فرمها نیاید به کار
.

.

.

دعای خیر جدید ! : الهی خوشه یکی بشی !

.

.

.

اس ام اس خوشه بندی ، جوک خوشه بندی ،
مادر عروس: داماد چه کاره هستند

ماد داماد: والله کار که ندارند ولی الحمدالله تو خوشه یک هستند !


.

.

.

اس ام اس خوشه بندی ، جوک خوشه بندی ،

خوشه مثل مهریه است کی داده کی گرفته

.

.

.

اس ام اس خوشه بندی ، جوک خوشه بندی ،

ثوابت باشد ای در خوشه ی یک/اگر رحمی کنی بر خوشه ی سه


.

.

.

اس ام اس خوشه بندی ، جوک خوشه بندی ،
جمله جدید برای سر سفره عقد : عروس رفته خوشه بچینه!!!

ادامه در لینک زیر


.

.

.

اس ام اس خوشه بندی ، جوک خوشه بندی ،

کارمند خوش شانس به همکاران: آقایون خوشه سومی، حاجی تون

تو خوشه یک رفته، خلاصه تعارف نکنین، پول مول خواستین درخدمتیم !


.

.

.

اس ام اس خوشه بندی ، جوک خوشه بندی ،

در آرایشگاه زنانه

شمسی خانم: شوهرم به اداره آمار اس ام اس زده، گفتن شما تو خوشه چهارین!

فخری خانم: این که چیزی نیس. شوهر من اس ام اس زده به اداره آمار

که اگه واسه یارانه پول کم آوردین، عددشو بفرستین تا چکشو بکشم!

.

.

.

اس ام اس خوشه بندی ، جوک خوشه بندی ،
من این خوشه چین سر خرمنم / که در خوشه ۳ به سر می برم


.

.

.

اس ام اس خوشه بندی ، جوک خوشه بندی ،

فاش می گویم و از گفته خود دلشادم / توی آمار که از خوشه یک افتادم

خوشه دو نتوانست نگه داشت مرا / بردم از فقر توی خوشه سه جا دادم

توپ توپ بود مرا وضع و نمی دانستم / حال دانستم و از شوق به حوض افتادم

گر به تدبیر کنون حذف شده یارانه / از سر صبر به سجده و به شکر افتادم

گر توکل کنی و قانع و شاکر باشی / خود کفایت کند او ، گفت چنین استادم


.

.

.

اس ام اس خوشه بندی ، جوک خوشه بندی ،

در مراسم خواستگاری

مادر دختر: خوب آقا زاده به سلامی تو خوشه چندن؟

مادر پسر: راستش اس ام اس زده گفتن خوشه۳ ولی قراره اعتراض کنه بذارنش توخوشه۲

مادر دختر: ما اصلا رسم نداریم داماد تو خوشه پایین تر از سه باشه، از الان گفته باشم . . .

جوان ماجراجو

جوان ماجراجو
«رابرت اسمیت» ، یک جوان هیجده ساله آمریکایی ، امروز ناگهان وارد یک مدرسه آرایشگری شد و با اسلحه کمری خود ، شش دختر را هدف قرار داد.
اسمیت به کلاسی که دختران درس آرایشگری یاد می گرفتند ، وارد شد و به آن شش دختر دستور داد ، دایره وار روی زمین دراز بکشند. او سپس اسلحه خود را بیرون آورد و مغز دختران را هدف قرار داد!
دو تن از دختران فوری کشته شدند و سه نفر دیگر در راه بیمارستان جان باختند و ششمین دختر ، در حال بیهوشی کامل است و امیدی به نجات وی نیست.
زنی موفق شد که پلیس را آگاه کند و قاتلجوان را تحویل عدالت بدهد. رابرت اسمیت ، در کلانتری مورد بازجویی قرار گرفت. از او انگیزه این کار را پرسیدند.
اسمیت گفت : قتلهای دسته جمعی که اخیرا" در آمریکا روی داد ، الهام بخش جنایت امروز من بوده است!

جوان بزدل

جوان بزدل
دو جوان با هم برای شکار خرس به جنگل رفتند. در راه با یکدیگر صحبت می کردند که خرسی را شکار می کنیم و از پوست آن پالتوهای گران قیمت درست می نماییم و برای دوستان هدیه می بریم.
در این گفتگو بودند که ناگهان خرسی از دور نمایان شد. یکی از آنها ترسید و بالای درخت رفت . آن دیگری ، همان جا خوابید و نفس را در سینه حبس کرد ، چون شنیده بود که خرس ، با مرده کاری ندارد.
خرس نزدیک آمد و بر آن جوان خفته بگذشت و او را بویید و رفت. در این هنگام ، جوانی که بالای درخت بود ، به پایین آمد و از رفیقش پرسید که خرس بر گوش تو چه گفت ؟ !
دوستش پاسخ داد : دو نصیحت کرد : یکی آن که با آدم ترسو شکار مرو ، دیگر آن شکار ناگرفته را به کسی نبخش !

جوان فرنگ رفته

جوان فرنگ رفته
می گویند ناظم الملک که از سرشناسان شیراز بود وقتی پسرش از فرنگ برگشت ، تمام اعیان و اشراف شیراز را به ناهار دعوت کرده بود. توی سفره ، علاوه بر غذاهای رنگارنگ ، به سبک شیرازیها یک قاب بزرگ آلبالوپلو هم بود ، که وسطش خروس بریانی گذاشته بودند.
پسر ناظم الملک به پدرش گفت : آقاجان ! چیز می خواهم !
ناظم الملک پرسید : چی می خواهی پسرم ؟!
گفت : شوهر مرغ !
ناظم الملک وقتی دید پسرش بعد از چند سال تحصیلی در فرنگ ، به جای خروس ، می گوید «شوهر مرغ» ، عصبانی شد و دستور داد پایش را به چوب فلک ببندند و بزنند.
پسر فرنگ رفته ، با اولین تازیانه ای که خورد ، اسم شوهر مرغ یادش آمد و فریاد کشید : خروس ! خروس!

جوان گزافه گو

جوان گزافه گو
اورده اند که روزی جوانی در میان دوستان خویش نشسته بود و به گزافه گویی مشغول بود. . او ، ضمن برشمردن افتخارات خاندان خود ، چنین گفت : ما ف در ولایت خودمان در عمارت پدرم ، یک تالار داریم که طول آن صد ذرع است!

حاضران در مجلس ، سخن آن جوان را باور نکردند و گفتند : مگر چنین چیزی می شود؟

چوان ،نوکر خود را به شهادت خواست . نوکر که از آن جوان درغگوتر بود ، گفت : آقا ! چرا طول تالار را میفرمایید که صد ذرع است ، عرض آن را بفرمایید که دویست ذرع است !

حاضران ، از این گزافه گویی بسیار خندیدند و جوان دروغگو ، با رسوایی از آن جمع بیرون رفت.