داستان، اس ام اس و شعر

داستان، اس ام اس و شعر

دنیا دو روزه یه روز با تو یه روز علیه تو
داستان، اس ام اس و شعر

داستان، اس ام اس و شعر

دنیا دو روزه یه روز با تو یه روز علیه تو

جوان موذی

جوان موذی
در حکایت چنین شنیدم که پیری بود صد ساله ، پشتش خمیده گشته و برعصا تکیه کرده بود و می آمد.
جوانی به ریشخند ، وی را گفت : ای شیخ ! این کمانک به چند خریده ای تا من نیز یکی بخرم ؟!
پیر گفت : اگر عم یابی و صبر کنی ، خود رایگان به تو بخشند !

جوان مهربان

جوان مهربان
«مدین» نام شهری است که شعیب پیامبر و قبیله او در آن زندگی می کردند. پس از که فرعون در صدد کشتن موسی برآمد ، او از مصر به مدین حجرت کرد.

یکی از دختران شعیب که نیرومندی و پاکدامنی موسی را در کنار چاه مدین مشاهده کرده بود ، به پدرش گفت : «ای پدر! این جوان را استخدام کن ، زیرا بهترین کسی که می توانی استخدام کنی ، کسی است که قوی و امین باشد». و این جوان ، امتحان نیرومندی و درستکاری خود را داده است.

شعیب به آن جوان امین گفت : اگر هشت سال برای من کار کنی ، یکی از دخترانم را به همسری تو در می آورم. موسی نیز ان پیشنهاد را پذیرفت و مدتی برای شعیب کار می کرد.

داستان زیر ، در یکی از ان سالها اتفاق افتاده است :

«در ان هنگام که موسی پیش شعیب بود و هنوز به پیامبری نرسیده بود ، گوسفند چرانی می کرد. روزی میشی از گله جدا افتاد و موسی خواست که او را به گله باز گرداند. میش برمید و در صحرا افتاد و گوشفندان را نمی دید و از ترس ، همچنان می گریخت.

موسی به مقدار دو فرسنگ ، در پی او دوید ، چندان که میش خسته شد و از ماندگی بیفتاد. موسی به آن حیوان نگاه کرد و رحمش آمد و گفت : ای بیچاره ! برای چه می دویدی ؟ و سپس ان حیوان را برگرفت و بر دوش نهاد و دو فرسنگ او را آورد تا به گوسفندان رسانید. چون میش گله را دید ، دلش آرام یافت و به سوی گوسفندان دوید.

خدای تعالی ، فرشتگان را ندا کرد که : دیدید آن بنده من ، با آن میش دهان بسته چه خوشخویی کرد و با آن رنجی که کشید ، آن حیوان را نیازرد و بر او ببخشود؟! به عزت خود که او را برکشم و همسخن خود گردانم و به پیامبریش رسانم و براو کتاب فرستم و تا جهان باشد ، از او گویند! و به سبب مهربانی آن جوان ، این همه کرامتها به او ارزانی داشت».

جوان نقاش

جوان نقاش
«بهزاد» نقاش بزرگ ایرانی، در محیط دبیرستان یک دانش آموز تنبل بود. نه درس می‌خواند و نه می‌گذاشت همکلاسی‌هایش درس بخوانند. خار راهی برای خود و دیگران بود. با این حال، در چهره و قیافه او استعداد ویژه‌ای مشاهده می‌شد.
روزی دبیر روانشناس او را به حضور طلبید. مقداری او را پند و اندرز داد و از عواقب این طرز درس خواندن او را ترسانید. به وی گفت: ای پسر! همواره سایه پدر بالای سرت نیست، مشکلات زندگی فراوان است، این وضع باعث عقب افتادگی تو می‌شود!
در همین حال که او سخن می‌گفت، ناگهان متوجه شد که دانش آموز جوان، در حالی که به سخنان او گوش می‌دهد، با قطعه ذغالی که از روی زمین برداشته است، عکس مرغی را که روی شاخه‌های پر برگ درختی نشسته است، بر روی زمین نقاشی می‌کند.
دبیر هوشمند دریافت که این جوان، برای نقاشی آفریده شده، نه برای حلّ معادلات جبری. او هر چه در این راه رنج ببرد، کمتر سود خواهد برد. وظیفه وجدانی خود دانست که پدر او را از جریان تشخیص خود با خبر سازد.
وقتی پدر بهزاد به مدرسه آمد، دبیر روانشناس به او گفت: «فرزند شما ذوق سرشاری در هنر نقاشی دارد. اگر او را وادار کنید که تغییر رشته دهد، شاید در این رشته، سرآمد روزگار گردد».
گذشت زمان، درستی گفتار دبیر آزموده را اثبات کرد و چیزی نگذشت که بهزاد جوان، نقاش چیره دست و هنرمند گردید.

جوان بی عاطفه

جوان بی عاطفه
آقای محققی ـ خدایش بیامرزد ـ که از طرف مرحوم آیت الله العظمی بروجردی، برای تبلیغ به آلمان رفته بود، داستان عجیبی نقل کرده است.
او می‌گفت: در بین کسانی که مسلمان شدند، یک پروفسور آلمانی بود که مردی عالم و دانشمند بود و ما با هم، رفت و آمد داشتیم. وی، در اواخر عمر سرطان پیدا کرد و در بیمارستان بستری شد. من با عده‌ای از مسلمانها به بیمارستان می‌رفتیم و از پروفسور عیادت می‌کردیم.
روزی این پیرمرد زبان به شکایت گشود و گفت: وقتی بیمار شدم و پزشکان تشخیص دادند که سرطان است، پسرم و زنم آمدند و گفتند حالا که تو سرطان داری، معلوم است که می‌میری. بنابر این، خداحافظ! رفتند و مرا تنها گذاشتند.
آقای محققی فرمود: ما چون دیدیم او کسی را ندارد، مرتب به عیادتش می‌رفتیم. روزی از بیمارستان خبر دادند که پروفسور از دنیا رفته است. ما برای کفن و دفن جنازه‌اش به بیمارستان رفتیم. دیدیم پسرش نیز آمده است. پیش خود گفتیم، خوب است که لااقل برای تشییع جنازه آمده است. امّا وقتی تحقیق کردیم، معلوم شد آن جوان بی‌ عاطفه، قبلاً جنازه پدرش را به بیمارستان فروخته و حالا آمده است تا جنازه را تحویل بدهد و پولش را بگیرد و برود!

اس ام اس تنهایی و رفاقتی(جالب)


همنشین خوب ، بهتر از تنهایی است

وتنهایی بهتر از همنشین بد . . .

(پیامبر اکرم ص)


--------------------------------------------------------------------------------

انقدر از تنهایی نترس ، تو تنهایی وارد این دنیا شدی . . .


--------------------------------------------------------------------------------

دنیا ! نخواستیم یار بی وفا ، تنهایی بهتر

 درد تنهایی نخواستیم شفا ، تنهایی بهتر

 یک عمر در پی یار باوفا ، با وفا بودیم

 اما ندیدیم به غیر از جفا ، تنهایی بهتر . . .


--------------------------------------------------------------------------------

تو تنها باش و من تنهای تنها /  که دارم وقت تنهایی سخن ها

نگاه عاشقم تا آسمانهاست / مرا تا عرش اعلا نردبان هاست

نماز خلوتم را صد قنوت است / کلام شعر تنهایی سکوت است . . .


--------------------------------------------------------------------------------

تنهایی را باید با خط بریل می نوشتند

شنیدنش کافی نیست ، باید لمسش کرد . . .


--------------------------------------------------------------------------------

تاکنون دوستی را پیدا نکرده ام که به اندازه ” تنهایی ” شایسته رفاقت باشد . . .

(تورو)


--------------------------------------------------------------------------------

تنهایی … دیوار … قهوه های سر رفته از حوصله ام

اتاقی که چهار تاق باز ، روی من خوابیده

چشم هایی که از ساعت ، کار افتاده ترند

و شانه های تو ، که زیر بار ِ باران نمی روند

باید گریه ام را روی بی کسی هایم تنظیم کنم

و این یعنی تنهایی


--------------------------------------------------------------------------------

با من تنها بگو این قصه را   / با من تنها خدا ، این بنده را

 ای خدا تنها تویی تنها منم /  من به تنهایی تو سر میزم . . .


--------------------------------------------------------------------------------

آنقدر با تنهایی انس گرفتم که دیگر زبانش را می فهمم !

 و فهمیدم…

تنهایی هم می تواند عشق خوبی باشد به شرط اینکه

 درکش کنم


--------------------------------------------------------------------------------

بیچاره تنهایی

 این عروس نگون بخت

 آه و اشک را دوست ندارد

 اما همنشین همیشگی اش

 چشم امیدش به دلی ناامید

 و شکستن سکوتش

 میداند عادت ، دشمن است

 اما عقل کجا و دلتنگی کجا !

 دل ناامید امیدوار میرود

 و باز تنهایی میماند و تنهایی . . .


--------------------------------------------------------------------------------

وقتی بهت خیانت میکنن تنهایی از همه چی بهتره . . .


--------------------------------------------------------------------------------

دیواری ساخته ام از جنس غرور با بافته ای از باورهایم

تا در روزهای تنهایی و دلتنگی به آن تکیه کنم . . .


--------------------------------------------------------------------------------

بدونت روز و شب افتاده ام در دام تنهایی /  و تن خسته تر از پاییزم از انجام تنهایی

 دلم با یاد عشقت می تپد هر دم دراین سینه /  اگر در سر پرم هر لحظه از ابهام تنهایی


--------------------------------------------------------------------------------

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم . . .


--------------------------------------------------------------------------------

بهاری کن مرا جانا، که من پابند پاییزیم

و آهنگ غزلهای جوانم گریه می خواهد

چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی

که حتی گریه های بی امانم، گریه می خواهد . . .


--------------------------------------------------------------------------------

در نهان، به آنانی دل میبندیم که دوستمان ندارند

و در آشکارا

از آنانی که دوستمان دارند غافلیم

شاید این است دلیل تنهایی ما

“دکتر علی شریعتی”


--------------------------------------------------------------------------------

بسترم صدف خالی یک تنهایی و تو چون مروارید گردن آویز کسان دگری . . .


--------------------------------------------------------------------------------

توای تنها ببین من را کنار مرز تنهایی

 تنم خسته رهم خسته دلم دراوج تنهایی

 زتنها بودنم ای دل خلاصی نیست باور کن

 رهایی را نمی بینم زدست دیو تنهایی . . .


--------------------------------------------------------------------------------

چون نهالی سست میلرزد / روحم از سرمای تنهایی

میخزد در ظلمت قلبم / وحشت دنیای تنهایی . . .


--------------------------------------------------------------------------------

دلم یخ میزندگاهی ، دراین سرمای تنهایی

 شبم قندیل میبندد از این یخهای تنهایی

 قلم آهسته می راند بر این خط بلند ، اما

 گمانم یاد می گیرد ز من انشای تنهایی . . .